روزگار غریب

دلنوشته خای مــــــــــــــن

خانـ ه لینـ ک ایمیـ لـ پروفایـ لـ طـراح

از وقتی چشم باز کردم یادم است مسیرم را درست میرفتم ولی بعد از سال ها بادی بد وزید ، بادی که به آن طوفان هم گفته شد. طوفانی که عشق و محبت ، دوستی و رفاقت را برد.

پستی و بی رحمی ، بی حیایی و پررویی را به جا گذاشت .

شهر ما شهری دودی شد، قلب ما قلبی سنگی شد، دل ما دلی سیاه شد، دلی که عشقی نمی دانست و خوبی به یاد داشت.

من راه برگشتم را گم کرده ام به مخالف حرکت کرده ام. یک رفتی که هیچ گاه برگشتی نداشت.و هیچ مسیری که هیچ بن بست شیرینی نداشت.

شهر ما از دود پر شد و به دست حاکم سنگ افتاد . حاکمی که بی رحمی در وجودش موج میزد.

در آن همه دل سنگی ها ، یک فرشته یافت شد که با نگاه به هرکس دنیایی را آباد می کرد و با نگاه های او دنیای سنگی ما به پایان رسید و دنیایی در از این بی رحمی ها ساخته شد اما هیچ فرقی ندارد دل همه ی ما از سنگ است.

♥ دوشنبه سیزدهم مرداد 1393♥ 15:21 ♥ hasti maleki ♥



طراح : صـ♥ـدفــ